واااااااااااااااااااااای...توروخدا بخاطر پست نذاشتنم دعوام نکنید
بخدا زندگی من این جوری شده : بخوابم.با رابین چت کنم.بخوابم! بعدشم هردو روز یبار یه چی بریزم تو شکمم تا نمیرم و باز بتونم بخوابم! دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم!
این پست رو هم بخاطر چندتا بچه باحال گذاشتم تا ازم ناراحت نباشن و هی نگن بی معرفت!
بیاین دوست باشیم...با من مهربون باشید!
باش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
.
.
اخجووووووووووووووووووون! حالا میخوام متن یه اهنگو براتون بزارم
شرمنده ها! ولی وضع اینترنتم خرابه نتونستم اهنگشو براتون بزارم!
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود
و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و
آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم
گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی"
باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن
زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم
پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.
تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد
از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و
گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی"
باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز
قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد"
.
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی
هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و
برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در
خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون
کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد
و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام
بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...
من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک
سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به
اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.
میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو
میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ
التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو
بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی
خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو
نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه
، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من
میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو
میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم
. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت
. به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ،
فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ،
دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون
توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که
بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی
ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
....
ای کاش این کار رو کرده بودم
................."
کفشدوزک کوچولو
حسابی غصه داره
چون ک برای دوختن
دیگه کفشی نداره
سوزنشو گذاشته
کنار گل تو باغچه
کاشکی براش بیارن
یه لنگه کفش کهنه
نخ هاشو قیچی کرده
تا که باشه آماده
وقتی کفشی نداره
نخ ها چه سودی داره؟
از اون دورا میادش
انگار صدای خش خش
داره میاد هزارپا
با یه بخچه رو دوشش
تو بخچه اش گذاشته
هزارتا کفش پاره
حالا دیگه کفشدوزک
هیچ غصه ای نداره...
خوشگل بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بچه ها دلم میخواد براتون شعرای مهدکودک بخونم!
بخونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!
ببخشید که نبودم!!
مسافرت تشریف داشتم! همون همدانی که همتون پیچوندین!!
نامردا!!
من بدبخت چه گناهی کرده بئدم...
ولی سوز ب دل همتون خیلی خوش گذشت...
از مدرسه ی ما نرگس رضاییسارا عظیم اف
خودم
(الهی فدای خودم بشم!!)و این دختره چراغ
هم بود...
رفتیم ارامگاه باباطاهر عریان (تخلصشه)! جاتون خالی چشم ننه بابامونو دور دیدیم هر کار خواستیم کردیم...
رفتیم تپه های هگمتانه رو دیدیم انقدر چرت بود خودمونم شکل اثار باستانی شدیم!
رفتیم پارک عباس اباد!
از ساعت هفت تا دوازده تنهایی اون تو میگشتیم!!
هیچکس کاری بهمون نداشت... من جزئیاتو نمیگم!!
رفتیمِ غار...قار قار کردیم! قایق هم سوار شدیم!!!!دو ساعت قایق سواری کردیم... در عمق ۱۳متری!!!
رفتیم بازار...
هه هه..بازار..........بهتون نمیگم چیکار کردیم دلتون کباب شه!!!
یوووووووووووووووووووووووهوووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!!
اینم سوغاتیتون بود...البته فقط واسه اونایی که واسم از مشهد سوغاتی آوردن
راستی کسی منو یادش میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من اشتباهی راه گم کردم اومدم اینجا!!
آیا میدانستید عهد نامه ترکمانچای در روز 23 آبان ماه 1389 به پایان رسید؟ا یعنی از روز 24 آبان ماه 1389 رسما" کشور آذربایجان جزء خاک ایران خواهد بود زیراطبق این عهد نامه ایران آذربایجان را در سال 1289 به مدت 100 سال به روسیه داده بود که در تاریخ 23 آبان ماه 1389 این مدت به پایان رسید.
پس چرا شهرارو پس نمیگیرن؟؟؟؟؟
این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد.
پس به طبقه ی بالایی رفتند…
در طبقه ی دوم نوشته بود:
"این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند."
دختر گفت: "اووووه اوووووه… طبقه بالاتر چه جوریه…؟"
دختر: وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر
و دوباره رفتند…
طبقه ی چهارم:
"این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند"
پس به طبقه ی پنجم رفتند…
آنجا نوشته بود:
یاد داشته باش
هر وقت دلتنگ شدی
به اسمان نگاه کن
کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد
و منتظر توست
اشکهای تو را پاک می کند
و دستهایت را صمیمانه می فشارد
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت
به یاد داشته باش
هر وقت دلتنگ شدی
به اسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشی
می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی
هرگز
فقط کافی است
عاشقا نه به اسمان نگاه کنی......
خدایا چکار کنم.....دیگه طاقت ندارم.....بیخیالش زنگ میزنم...ناراحت شد که شد....باید بفهمم که...
گوشیوبرداشتم....شمارشو گرفتم.....بوق خورد.....یک.....دو.....سه.....گوشی برداشته شد..
_بله؟
سکوت کردم...وای انگار خودش بود....نه مطمئن بودم خودشه.....دوباره گفت :بله؟
صدام لرزید آروم گفتم الو...سلام...
جواب داد : سلام ..... بفرمایین
گفتم:وای ___ خودتی؟؟؟
اونم گفت :____تویی؟؟؟
شناختتم.... جواب دادم آره چطوری؟؟؟؟گفت مرسی خوبم تو خوبی؟؟؟ بشر چه پرروئه چکارش میکردم؟؟؟بعدیه سال میپرسه خوبی؟؟دروغی گفتم خوبم ممنون چخبر؟؟؟
و کم کم موضوعات مختلف پیش اومد و من بعد هفت ماه دوباره صداشو شنیدم....تصمیم گرفتم سوالیو که بخاطرش بهش زنگ زده بودم بپرسم.....وقتی پرسیدم باشوق منتظر جواب آره بودم که یهو دیدم با ریلکسی تمام گفت:نه..... یهو آب یخو خالی کردن روم.....پرسیدم نه؟؟؟ چرا نه؟؟؟ توضیح داد ولی من دیگه هیچی نمیفهمدم.....همش ذهنم مشغول بود بخاطر کی یکسال خودمو کشتم....بخاطر کی یکسال تموم خودمو داغون کردم.....که آخرش بشنوم نه.....اونم با خنده....جلو اشکامو گرفتم.....چقدر بی رحمه....چقدر زجرم داد....از شدت بغض داشتم خفه میشدم ...... اون حرف میزد میخندید....شاد بود....ولی یادش رفته بود شادی منو خنده منو ازم گرفته...... خدایا.....خدایا.......شاید فقط اسم نویدبخش خدا بود آرومم کرد.....خدایا دلم براش تنگ شده....خـــ یـــــ لـــــ ــــــی......ز یــــــــ ا د...
دوشنبه الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید
مستقرشدیم.
خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی میکنم . امروز
میخوام یه جور کیک درست کنم
که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا
بزنین ولی من کاسه به اندازهی کافی نداشتم واسهی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض
بگیرم تا بتونم تخم مرغها رو توش بزنم .
سهشنبه
ما تصمیم گرفتیم واسهی شام سالاد میوه بخوریم . در روش تهیهی اون
نوشته بود « بدون پوشش سرو شود
» (dressing= لباس ، سسزدن) خب من هم این دستور
رو انجام دادم ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون . نمیدونم
چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسهشون سالاد رو سرو میکردم اون جور عجیب و
شگفتزده به من نگاه میکردن.
چهارشنبه
من امروز تصمیم گرفتم برنج
درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسهی این کار که میگفت قبل از دم کردن
برنج کاملا شستوشو کنین.
پس من آبگرمکن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم
قبل از این که برنج رو دم کنم . ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم
کردن بهتر برنج داشت .
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس/ دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
گفتم:
سلام حافظ گفتا علیک جانم / گفتم: کجا روی؟ گفت والله خود ندانم
گفتم: بگیر
فالی گفتا نمانده حالی / گفتم: چگونهای؟ گفت در بند بی خیالی
گفتم: که
تازه تازه شعر وغزل چه داری ؟ / گفتا: که میسرایم شعر سپید باری
گفتم: ز
دولت عشق گفتا که : کودتا شد / گفتم: رقیب! گفتا: او نیز کله پا شد
گفتم:
کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟ / گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی
.....خدایا ....
خیلی ها دلمو شکستن ؛ دیگه تحمل ندارم !
شب بیا
باهم بریم سراغشون ....
من نشونت میدم ؛
تو ببخششون ... !!!
******
خدا جان...
بی خیال قوانین طبیعت...
باور کن این روزها افتادن آدمها،
تقصیر جاذبه ی زمین نیست...!
ســـــــــــلام دوستای خوب و فراموشکارم چطورین خوبین؟؟؟
بچه ها یه چندتا برنامه خوب معرفی کنید بخدا آدم پشیمون میشه بهتون رو میندازه....
امروز پدرم در اومد تا تونستم اینو پیدا کنم گفتم بذارم اینجا اون بدبختایی که مثل من دنبال یه دیکشنرین تو این وبای مسخره گرگیجه نگیرن
دانلود دیکشنری لانگ من برای گوشی اندروویید
راستی الی جون نترکی اینقدر اس هامو ج میدی شاید کار واجب داشتم....