.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اینطوری تعریف میکنه:پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش.
این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصداراه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون گاگولیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود...!!!
ســـــــــــــــــلامـــــــــــــــــ
اول سالی خواستم متفاوت باشم.
یه چند تا عکس باحال گذاشتم تو ادامه مطلب مخصوص همه به جز emma(من گفتم بعد نری یواشکی نگا کنی ها)
چندتاش واقعا بد بود دلم نیومد بذارم!
آدمهایی که امروز دوستتدارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند
آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت می کنند ...
آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان ...
آدمهایی که امروز ...
قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت ...
آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت بر زمینت می زنند ...
آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند ...
امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه ...
آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ...
چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !!
هر چه بخواهند می کشند ...
هر رنگ که بخواهند می زنند ...
یکی از دوستام تعریف می کرد : "با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه 5-6 سالهرو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش.منم....
دفعه بعدش که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم .یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم...سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی...رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهّل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الّا و بلّا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت...! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!
معلم عصبی دفتررو روی میز کوبید و داد زد:
سارا...
دخترک خودش رو جمع جور کرد،سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشیدو با صدای لرزان گفت:بله خانوم؟
معلم که از شدت عصبانیت شقیقه هاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شدو داد زد:چندبارگفتم مشقاتو تمییز بنویس و دفترت روسیاه و پاره نکن؟ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه....
میخوام درمورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونشوجمع کرد....
بغضش رو به زحمت قورت داد و اروم گفت:خانوم...
مادرم مریضه...
امابابام گفته اخر ماه بهش حقوق میدن...
اونوقت میشه مامانمو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...
اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
اونوقت....اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشمو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول میدم مشقامو....
معلم صندلیشو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش رو گونه خالی شد....
خر = خوردن + خوابیدن
بنابراین:
انسان = خر + کار + لذت
در اینصورت:
انسان – لذت = خر + کار
به عبارت دیگر
انسانی که لذت نمی برد چون خری است که فقط کار می کند.
مرد = خوردن + خوابیدن + پس انداز کردن
خر = خوردن + خوابیدن
بنابر این:
مرد = خر+ پس انداز کردن
بنابر این:
مرد - پس انداز = خر
به عبارت دیگر
مردهایی که پس انداز نمی کنند با خر برابرند
زن = خوردن + خوابیدن + هزینه کردن
خر = خوردن + خوابیدن
بنابراین:
زن = خر + هزینه کردن
در اینصورت:
زن – هزینه کردن = خر
به عبارت دیگر:
زنهایی که هزینه نمی کنند خرند.
نتیجه گیری از معادلات 2 و 3
مردهایی که پس انداز نمی کنند = زن هایی که هزینه نمی کنند
بنابراین:
وقتیکه مردها پس انداز می کنند از خر شدن زن هایشان جلوگیری می کنند(نتیجه منطقی 1)
و زن هاییکه هزینه می کنند از خر شدن مردهایشان جلوگیری می کنند (نتیجه منطقی 2)
بنابر این خواهیم داشت:
مرد + زن = خر + پس انداز + خر+ هزینه
بنابر این....از نتایج منطقی 1 و 2 می توانیم استنباط کنیم که:
مرد + زن = 2خر که با شادی در کنار هم زندگی می کنند
بچه ها واسه یکی از دوستای من یه اتفاقه بدی پیش اومده که امیدوارم واسه زودتر خوب شدنش دعا کنید.
به سلامتی پنگوئن که نیم وجب قد داره ولی لاتی
راه می ره،به سلامتی سندباد که بچه کرمانشاه نبود ولی همه ی دنیا رو با شلوار کردی
گشت،به سلامتی مادر که اگه غذا سرسفره کم بیاد اولین کسی که اشتها نداره اونه،و به
سلامتی رفقایی که نه دنیا عوضشون می کنه نه من با دنیا عوضشون می کنم.دوستون دارم هوارتا